[اطلاعات شخصی افراد حذف شده است]

[برای وضوح بیشتر فقط مطالب و اخبار مربوط به افراد و جامعه بهائی تایپ شده است]

 

[برگرفته از سایت:] روز آنلاین

[تاریخ:] ۱ مرداد ۱۳۹۲

 

یک بوسه، یک تاریخ

مهرانگیز کار

محمد نوری زاد با یک بوسه تاریخ سياسی و اجتماعی معاصر ایران را به چالش کشيد. یک بوسه به جای دھھا کتاب و مقاله حرف زد. نه فقط با حکومت، که با رسوبات ذھنی که تاریخ اجتماعی ایران را به اندازه تاریخ سياسی اش پر تنش ساخته است. بابی کشی و بھائی کشی ھر دو تاریخ را خونبار کرده است. بوسه بر پاھای یک کودک بھائی زاده کجا، سرشت اجتماعی و سياسی تاریخ معاصر ایران کجا؟

تصویر این بوسه را که دیدم، خاطره ای در من زنده شد که از یاد رفتنی نيست. در سالھای بدو بدو ھای وکالتی در خيابان داورو ارک و بھشت تھران، باری با پرونده ای خودم را در گير کرده بودم که به بسيار ماجراھا در آميخته شد و من را با خود به جاھائی برد که پيش از درگير شدن با پرونده، گمانش را نمی بردم. یک پيرزن بھائی را عوامل حکومتی با پوشش مردمی در خانه اش خفه کرده بودند. وکالت اولياء دم (صاحبان خون) را به عھده گرفته بودم. آنھا در ایران نبودند. می ترسيدند به زادگاه شان پا بگذارند. پيرزن اما کشور را ترک نمی کرد و بر مالکيت خود بر یک باغ اصرار می ورزید و با دادستانی انقلاب یک تنه در افتاده بود. فرزندان مقتوله برای من مجموعه ای از نامه ھائی را که مقتوله به نشانی فرزندانش به خارج فرستاده بود، ارسال کردند تا به خيال خودشان من از جانب آنھا خونخواھی کنم. خجالت می کشيدم در تماس ھای تلفنی به آنھا بگویم بھائی که از نگاه قانونگذاری و مجریان قضائی حکومت شيعه، خونش بھائی ندارد. خجالت می کشيدم بگویم این که در ضرب المثل ھای ایرانی گفته می شود " خون کسی از خون دیگری رنگين تر نيست " در قانونگذاری ایران اسلامی بازتاب ندارد- سھل است- معکوس ھم شده است. اگر مسلمان غير مسلمان را عمدا به قتل برساند قصاص نمی شود. فقط باید دیه بدھد. تازه این درجه از معافيت ، که دستکم پرداخت خون بھا به قاتل را دستور می دھد، خاص مواردی است که مسلمان، یک کليمی یا مسيحی یا زردشتی را می کشد. خون بھائی رنگی ندارد، قيمتی ھم ندارد. ھدر است. البته فریبکاری شده. در قوانين جرائی جمھوری اسلامی ایران جائی ننوشته که بھائی مھدورالدم است، ولی عاقلان دانند که چنين است و ھمه کسانی که با قانون و قاضی در این سالھا سر و کله زده و می زنند از آن با خبرند. این فقره از بيداد که قانونی و شرعی است ، در مطبوعات جمھوری اسلامی ایران، حتی در دوران متفاوت "اصلاحات"، افشا نشد. نه فقط به علت سانسور تحميلی محافظه کاران، بلکه به لحاظ مبانی عقيدتی "اصلاح طلبان" که خود نسبت به ورود به این بحث با ترسی درونی و تربيتی در گيرند. از محافظه کاران نمی ترسيدند. از خود می ترسيدند و از آن ترس که درونی شده است پروا می کردند. ادعا نمی کنم که سکولارھا ومارکسيست ھا و ملی گرایان ایرانی از این پيرایه مبری بوده و ھستند. ما نيز ھریک ، این رسوبات ذھنی را در زندگی اجتماعی با خود حمل کرده ایم و جائی و زمانی در رفتار و گفتارمان بازتاب داده ایم. اما نقشی در قانونگذاری ۳۴ سال اخير نداشته ایم. بنابراین موضوع یکسره حکومتی نيست. ولی حکومت شيعه ، آتش این بيداد تاریخی را باد زده و می زند. از بھائی ماليات می گيرد. او را به سربازی اعزام می کند، اما به دانشگاه راھش نمی دھد وبعد که بھائی برای خودش، از جيب خودش دانشگاه اینترنتی راه انداخت، به جانش می افتد و به یک چشم بر ھم زدن اتھام ھمکاری با صھيونيسم بر او می بندد که اثبات آن، مثل آب خوردن است برای قضات دست نشانده و گوش به فرمان.

بگذریم، بازمی گردم به آن بوسه و آن خاطره که ناگھان از ذھن خسته ام بيرون جھيد. خاطره به ھمان پرونده گره خورده است. به آن صبح زیبای تھران که با کلی حجاب اجباری وارد پيچ و خم عدليه شدم تا با کلی سند و مدرک پيرامون قتل پيرزن بھائی به دست یک مسلمان مرتبط با کانون ھای قدرت، قاضی را متقاعد کنم تا به شکایت اولياء دم بھا بدھد. می دانستم خون پيرزن بھا ندارد، اما اگر حکم بر اثبات قتل به دست آن مسلمان صادر می شد، شفای خاطری بود برای فرزندان دور از وطن مقتول و پاسخی بود به خطر کردن من در قبول آن پرونده.

 پيرزن در سالھای پایانی زندگی، نامه ھا را به دست خودش نوشته بود و ھمه جا نوشته بود که می داند مستاجرش مامور دادستانی انقلاب است و سرانجام اگر او حاضر نشود ملک خود را به دست خود به یک نھاد انقلابی "ھدیه" کند، او را خواھد کشت. دستخط پيرزن، من را به یاد دستخط مادرم می انداخت که تازه از دستش داده بودم. خيلی ابتدائی بود و به خط کلاس اولی ھا شباھت داشت. یادگاری از مکتب رفتن مادران ما بود که قرآن و حافظ را مثل بلبل قرائت می کردند و به نوشتن که می رسيد لنگ می زدند. نامه ھا را جمع و جور کردم و راھی دادگاه شدم. به قاضی اعتماد داشتم. جوان و تحصيلکرده دانشکده حقوق بود. آخوند نبود. تحصيلات حوزوی نداشت و برای وکلای آن روزگار که ھمين مختصر کانون وکلای کنونی را ھم نداشتند، حضورش در دستگاه بی مروت قضای اسلامی، دلگرم کننده بود. با اعتماد به نفس وارد اتاقش شدم. قاضی تميز و آراسته بود. از پشت ميز اندکی به نشانه احترام سر خم کرد. با گشاده روئی از حضور من استقبال کرد. پوشه ای را از کيفم بيرون کشيدم و چند نامه به خط مقتول به سویش دراز کردم. او ھم دستش را دراز کرد تا آنھا را از من بگيرد. دستش در نيمه راه خشک شد. بی حرکت ماند. دست من نيز. گفت نامه ھای آن مقتول است؟ گفتم بله، دست را پس کشيد و به سرعت از جعبه کلينکس روی ميزش یک دستمال بيرون کشيد و با آن نامه ھا را از من گرفت. زیر لب ھم یک چيزھائی خواند که درست نفھميدم چه بود.

راه ميدان ارک تا خانه را نمی دانم چگونه پيمودم. فقط این را می دانم که نفرت نگاه و کلام و حرکت دست او مثل یک نشتر رفت توی قلبم. این نفرت تاریخی بود، نه لزوما سياسی. حکم حکومتی نبود. حکم قانون ھم نبود. زیر بنای تربيتی داشت. تحصيلات عاليه در دانشکده حقوق ھم آن را پاک نکرده بود. او در این نفرت تنھا نبود. باور داشت که دست زن بھائی که کاغذ ھا را لمس کرده، ممکن است بار آن تاریخ را که روی ذھنش خالی کرده اند، سبک کند. او نمی توانست نفرت را با مھر عوض کند. قادر نبود. و نگاه بھت زده من را اصلا نمی دید. ومن نمی فھميدم چرا آمده ام به خونخواھی کسی که قاضی او را به اندازه ای کثيف داوری می کند که به کاغذ لمس شده با دستھای او دست نمی زند. لابد قتلش را ھم واجب می داند.

شاید و بلکه محمد نوری زاد ھم مثل ھمه ما زیر سلطه تاریخ نفرت، سالھائی از عمر را تلف کرده است. چه بسا بيش از ما با این تاریخ زیسته و پاسداران این تاریخ را ارج نھاده و مدح گفته است. شاید اگر کرامت انسانی اش زیر لگد اسبھای آن تاریخ له و لورده نمی شد، با یک بوسه، آن تاریخ را به چالش نمی کشيد. آن تاریخ را فقط عمامه داران پاسداری نکرده اند. خونبار نکرده اند. بوسه بر پای کودک بھائی زاده که پدر و مادرش را به جرم راه اندازی دانشگاه اینترنتی حبس کرده اند، می تواند فصلی دیگر از تاریخ اجتماعی را بنویسد. این تاریخ نگاری که یک بوسه خاستگاه آن شده است، فارغ است از شائبه ھای سياسی که بر آن می بندند. یک انسان با رویاروئی با پلشتی ھای مشتی انسان که در زندان مثل گرگ به جانش افتاده اند، به خودآگاھی رسيده. از مرز جان دوستی گذر کرده و به داوری خود نشسته و اراده کرده باقيمانده از عمر را صرف بازنگری در این تاریخ کند. برخی پس از رویاروئی با این پلشتی ھا خود را کشته اند. اما او می خواھد تاریخ پر کينه را از ریشه برکند. این که می تواند یا نمی تواند، حرف و نقل دیگری است. باید این گونه بپنداریم که می تواند و دستکم نسلھای جوان، او را دنبال می کنند.

ھمانند سازی حرکت پر خطر او با حرکتھای دیگری که در جای خود قابل بررسی و ارزش گذاری است، نشان می دھد که اعتبار آن بوسه تاریخ ساز، چندان که ھست درک نشده است. بوسه از جنس دیگری است. فقط تابو شکن نيست. تامل برانگيزھم است. نسلھای جوان ایرانی را ھشدار می دھد تا رسوبات تاریخی را که برای خون آحاد انسانی قيمت ھای متفاوت تعيين کرده و برای خون جمعی از انسان ھا اساسا بھائی نمی شناسد، با مھر و بوسه از این تاریخ پاک کنند. کاری است بس دشوار و پر خطر. جمھوری اسلامی با بيدادگری، بسيار گوشه ھای تاریک این تاریخ را در برابر نسلھای جوان ایرانی که در جریان آن تاریخ سازی ھای پر تبعيض نقشی نداشته اند، باز گشوده است. از آن بيش، بيدادگری جمھوری اسلامی از یک دوست، دشمنی فرھيخته ساخته که می داند چه می کند و می داند با کدام تاریخ طرف است. و حتما می داند جمھوری اسلامی برآمده و نشات گرفته ازھمان تاریخ است. تاریخی که قاضی جوان و تحصيلکرده ھم نمایندگی اش می کند.

وقتی تصویر آن بوسه را دیدم، تصویر زشت نشسته در ذھنم از آن قاضی تحصيلکرده حقوق، زنده شد و باور کردم کسانی شاید از سلسله ھمان قاضی، می خواھند تاریخ کينه ورزی نسبت به "کافرذمی" و "کافرحربی" را که در اذھان ما جا افتاده و راه به قوانين کشور گشوده است، ورق بزنند. این بوسه را بریک فلسفه استواردیدم. این بوسه از درون منجلاب مشت و لگد و شکنجه و فحش ھای رکيک که زندانھای ایران را پرآشوب کرده و لجن بر سر و روی آمران این رفتار و مجریان این رفتار، پاشيده بيرون آمده. گوھر گرانبھائی است. از درون لجنزار صيدش کرده ایم. یک شيعه اثنی عشری که تا سالھا محبوب قلوب حاکمان شيعه بوده، چندان شکنجه شده و از حکومت شيعه بد دیده که با این بوسه می گوید من شيعه اثنی عشری ھمين که زبان به نقد گشودم با تو کودک بھائی زاده، ھم سرنوشت شدم. بی گمان نوری زاد جمع بزرگی از دوستداران قدیم و جدیدش را با ھمين یک بوسه از دست داد. چه باک، بوسه ای که با یک تاریخ وارد چالش می شود، جنس دیگری دارد. پيام آور است و مثل بذر در خاک سرزمينی که آن را آقایان خوب شخم زده اند، به بار می نشيند. شتابی نيست. بذر افشانی دیری است آغاز شده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[متن بالا رونویسی از اصل سند است. اگر به نکتهای برخورد کردید که دقیق رونویسی نشده است لطفاً به نشانی ایمیل در صفحه تماس با ما بفرستید]