[اطلاعات شخصی افراد حذف شده است]

 

٢٠ بهمن ۱۳۵۷

 

فرماندهی محترم هنگ آموزش ٠٠٠۴ بیرجند تیمسار ثقفی دام اجلالهالعالی

محترماً با تقدیم مراتب تشکر و سپاسگزاری از مراهم عالیه نسبت به صدور امریه ۹۴۹ /۴۰ – ۲۰۱ – ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ معروضمیدارد چون چندین نقطه از نقاط بهائینشین که در مورد تعدی و جور وستم شدید از ضرب و شتم و تالان و تاراج و غیره قرار گرفته بنحوی که از شدت وحشت و اضطراب استیحاش دارند که وقایع ناگوار و اسفناک وارده در محلهای خود را به اطلاع مقامات مربوطه برسانند.

لذا این محفل بنمایندگی جامعه بهائیان قائنات شرح قضایا را که مستند و مستدل بدلایل متقنه است بشرح ذیل به استحضار خاطر عالی میرساند.

١- گز که در ۶ کیلومتری درخش واقع است پنج خانواده بهائی و ٢ خانواده مسلمان در آن ساکن است که یازده سهم مزرعه مذکور و مزارع و اراضی اطراف نیز مایملک بهائیان و فقط جزئی از مزرعه گز متعلق به ٢ خانواده مسلمان است و دارای اغنام و احشام نیز میباشند.

وقایع حاصله در آنجا بدواً به تحریک آقای محمد رضائی کدخدای منند که نزدیک گز است با کمک آخوند محل آقای محسنی و اهالی منند و دهات همجوار را اغوا نموده و امنیت و آسایش آنها را سلب نمودهاند. تا اینکه در تاریخ ٢٣ دی ۱۳۵۷آقای علی سلطانی که در بیرجند فرش فروشی دارند (ناگفته نماند که آقای سلطانی مدت متجاوز از ده سال است که دائماً و مکرراً و مستمراً به اکثر نقاط بهائینشین و دهات پرجمعیت نزدیک نقاط بهائینشین میروند و با بلندگو در مساجد و منابر و معابر تحریکات شدیده بر ضد بهائیت انجام و بهائیان را به مجالس بحث و گفتگو دعوت نموده و مینماید.) ایشان به اتفاق آخوند حاجیآبادی به منند میروند و با جمع‌آوری و ازدحام جمعیت زیادی از منند و نقاط اطراف در منند اجتماع میکنند و ۵ نفر بهائی گز را را به منند میبرند و پس از بحث و گفتگو طبق صورت مجلس متشکله که فتوکپی آن ضمیمه است قرار میکنند که آقای سلطانی و آخوند و کدخدای محل و یکنفر بنمایندگی بهائیان گز در بیرجند بحث و گفتگو کنند و این ملاقات با حضور آقای سلطانی و یکنفر از آموزگاران بیرجند بنام آقای شریفیپناه و یکنفر آخوند بنام آقای صالحی و ثناءالله محمدی بهائی گز در منزل آقای علیاکبر وکیلی انجام میگردد بدواً آقای وکیلی به آقای آخوند صالحی اظهار میکنند که بمنظور رعایت احترام شما (آقای سلطانی را که معلومالحال است و همچنین آقای شریفی پناه آموزگار که همدست و همفکر آقای سلطانی در اذیت و آزار بهائیان است و حتی محصلین از بهائیان را برای دعوت به مسلمان شدن از تحصیل محروم نموده) در منزل خود راه داده‌ام والا هیچگونه اعتماد و اطمینانی به آنها نداریم و معلوم گردیده که آخوند صالحی شخص منصف و بینظری بوده است و جلسه با آرامش و اطمینان خاطر بهائی گز برگذار و بمحل مراجعت مینماید و بزندگی خود ادامه میدهند تا اینکه در تاریخ ۱۵ بهمن ۵۷ غفلتاً عدهای متجاوز از صدها نفر از اهالی منند و آویشک بتحریک آقای محمد رضائی و آخوند محسنی با شمشیر و قمه و کارد و چوب به گز ریخته و اجتماع عظیمی در حیاط خانه خانواده مسلمان در گز تشکیل میگردد. یکنفر از بهائیان به کوه متواری و فرار میکند پدر و پسر که باقیمانده‌اند پدر حدود هفتاد سال و پیر است با پسرش بنام نعمتالله محمدی به وسط جمعیت برده و آخوند بدوا با توهین و تحقیر شدید نسبت بمقدسات بهائی و سرزنش آنان میگوید یا مسلمان شوید یا شما را میکشیم و عده‌ای هم اطراف جوان بهائی را با شمشیر و کارد و چوب و چماق کشیده بالای سر او میگویند بگو مسلمان شدم او اظهار میدارد که آیا مسلمان شدن باین طریق است که شما میکنید و فوراً سینه خود را باز میکند و با کمال ادب جلو آخوند با شجاعت و استقامت میایستد و خود را جلو آخوند دراز میکشد و میگوید دستور دهید مرا بکشند وقتیکه آخوند این حالات و کیفیت را مشاهده میکند تقلیب میشود و میگوید به او مهلت دهید که تا ده روز تکلیف را تعیین و تمام بهائیان گز از زن و مرد و کوچک و بزرگ اگر مسلمان شدند فبهاالمر او و الا همین وضع برای آنها خواهد بود خلاصه شبانه این جوان با پای پیاده به چهار فرسنگی رفته و پس از دو روز خود را بشهر میرساند.

٢- اندرون که ۶۰ کیلومتری شهر واقع است و دارای ۵ خانواده بهائی و ٢ خانواده مسلمان است مایملک و مالکیت آبادی ۱۰ – ۱۲ متعلق به آنها و ۲ - ۱۲ به مسلمانهاست و دارای مزارع و اراضی و اغنام و احشام زیادی هستند و این مزرعه را خود احداث کردهاند.

ظهر روز چهارشنبه ٢٧ دی ۵۷ عده زیادی قریب هشتاد نفر از شیرگ که ده پر جمعیتی است و نزدیک اندرون واقع است به منازل و پشت بامهای آنها ریخته و شعار میداده‌اند و مقداری کتب از آنها برده‌اند و گفته‌اند که تا چهار روز دیگر کار خود را روشن کنید و الا با کمک از محلهای دیگر مانند نقنج و گازار و سرچاه و سندادان بشما حمله نموده و شما را میکشیم ولی شب همانروز دو مرتبه باندرون ریخته بمنزل ضیاءالله مختاری هجوم آوردند و در منزل اسدالله مختاری ریخته تمام خوراکی و اموال از قبیل گندم و پشم و کورک و مبلغ حدود پنجهزار تومان که در کندوک گندم داشته و ١٢رأس گوسفند و غیره به سرقت برده‌اند و فاصله‌ای نشد دو مرتبه بمنزل میرزا اسدالله آمدند و بقیه اموال او را تاراج و گفتند بگو اشهد ان لا الله الله [لا الله الا الله] و با تبرزین و چوب و ساتور و قمه و چاقو و چوب بسر او میریزند که مسلمان بشو میگوید آن هیزم و کنده و حلب نفت آنجاست روی هیزم‌ها بریزید و کبریت به آنها میدهد و میگوید مرا روی آتش بگذارید و بسوزید ولی حاضر نیستم اینطور مسلمان شوم تا اینکه به بیرجند خبر میرسد و آقای آیتالله ربانی عده زیادی از آخوند و طلبه را به اتفاق آقای علی سلطانی بشیرگ میفرستند و با ده ماشین متجاوز از هزاران نفر از دهات اطراف در شیرگ جمع میکنند و آقای علی سلطانی و شیخها و طلبه‌های دیگر و اهالی سرچاه در خانه حسن کدخدای شیرگ اجتماع میکنند و آقای سلطانی پشت میکرفون رفته و چند کتاب همراه داشتند و گفتند از کتابخانه محفل بیرجند گرفته‌ام (در صورتیکه این اظهار آقای علی سلطانی کذب بوده) و اینطور نوشته است که حضرت اعلی و حضرت بهاءالله خود را خدا نامیده خلاصه همهمه و غلغله غریبی براه میاندازند.

و در نتیجه بهائیان با زجر و اذیت زیاد با پای پیاده و بچه‌های خود را به پشت کشیده و با مصیبت فراوان به نقنج میبرند. دو نفر از پسران میراسدالله شبانه در سرما و برف فرار کردند خود میراسدالله دو شب در کوهها پنهان شده و چندین روز بدون [ناخوانا] و گفتگو خوابیده و خوراک نخورده و در حال مریضی بسر میبرند اهالی محلهائی که در شیرگ و نقنج و اندرون بسر آنها ریخته‌اند اهالی شیرگ سرچاه نقنج گازار، زار گز گسک عبدله سندادان و بعضی نقاط دیگر بوده است.

٣- خونیک در ٣٠ کیلومتری شهر واقع و حدود ١٥ خانواده بهائی و همین حدود هم مسلمان دارد که در املاک و اراضی و کسب و کار با یکدیگر سهیم هستند و اکثراً بستگی فامیلی نیز دارند و کمتر اتفاق میافتد که در محل بین آنان اختلافی رخ دهد و اکثر تعدیات وارده بر آنان از اهالی نوغاب و زیرک که همجوار ده آنهاست انجام میگردد.

اولین دفعه در ١٣ و ۱۴ ماه محرم مطابق ٢٣ و ۲۴ آذر ۵۷ دیوارهای باغهای آنها توسط اهالی محل دیگر به آتش کشیده میشود و کارگاه که شیره انگور میگیرند ویران میکنند و ظروف مخصوص شیرههای انگور را شکسته‌اند ولی بهائیان با کمک مسلمانان خونیک آتش را خاموش و قضیه را به اداره ژاندارمری اطلاع میدهند.

بعد همه روزه از قراء اطراف مخصوصاً از اهالی نوغاب شایعاتی زیاد پخش میکردند که شماها را میکشند و باغها و خانه‌های شما متعلق بما میشود و روی دیوارها توهین و فحاشی نوشته و تهدید میکرند [میکردند] تا اینکه شبی اهالی نوغاب و زیرگ الله اکبر گویان بخونیک وارد شده و وحشت غریبی مخصوصاً برای بچه‌ها تولید شده و گریه و ناله زیادی نموده‌اند و چند شب بر این منوال میگذرد تا اینکه یوم دوشنبه مطابق با نهم بهمن ۵۷ که مصادف با شهادت حضرت امامرضا علیهالسلام بوده در ساعت یک بعد از ظهر تظاهرکنندگان که عده آنها به پانصد نفر میرسیده وارد قریه خونیک و شروع به تظاهرات نمودند چون بهائیان در تظاهرات شرکت نکرده و از خانه‌های خود بیرون نیامده‌اند ناگاه بامهای خانه بهائیان بوسیله تظاهرکنندگان محاصره میشود و از پشت بامها وارد حیاطها شده به شکستن و تخریب درب و پنجره‌ها پرداخته‌اند در این حین گریه اطفال بیگناه به آسمان بلند شده و فریاد مادران که رحم کنید به اطفال ما بلند میشود ولی از عاطفه و انسانیت بوئی به مشام تظاهرکنندگان نرسیده وبا چماق و چوب و چاقو داخل خانه محمد حسین کاری شده و به قصد کشتن حمله میکنند و چون در بستر مریضی بوده عده‌ای از مسلمانان قریه بکمک شتافته و جلوگیری میکنند و یکنفر دیگر بنام آقای اللهداد ملاکی را به اجبار به مسجد میبرند و میگویند که شما بهائیها تا سه روز مهلت دارید که همبستگی خود را اعلام دارید.

بهمین منظور بهائیان در منزل آقای رحمتالله خونیکی جمع میشوند که مشورت کنند ولی موقعیکه وارد حیاط ایشان میشوند پشت بامها را محاصره داشته‌اند و دو نفر از بهائیان بمنزل کدخدا رفته و به او گفته است که هر کس رهبری کشور را عهدهدار باشد ما مطیع هستیم و مورد احترام ما خواهد بود و تقاضا میکنند که کدخدا مردم را از پشت بامها متفرق کنند ولی همینکه آنها از منزل کدخدا بیرون آمدند و بوسط منزل رحمتالله خونیکی رسیدند که ناگهان از پشت بام به پرتاب سنگ پرداختند و عده‌ای از مرد و زن و اطفال که سن آنها بین ٦ الی ٧ سال بود در اطاق بوده‌اند و تظاهرکنندگان از بالای بام خانه بدو دسته تقسیم شدند یک دسته اطاق را محاصره و سنگ میزدند دسته دیگر سقف اطاق فوقانی که در آن ساکن بوده‌اند و سقف آن چوبی بوده مشغول خراب کردن شده‌اند که روی سر ساکنین اطاق بریزد اطفال با ناله و فغان خود را در بغل مادران خود قرار داده و مادران با فریاد و گریه بلند میگفتند ای مسلمانان از ما بگذرید و ما را زجر ندهید در هر یک از ادیان مهلت جایز است ولی نه چشم بینا و نه گوش شنوا بوده تا ناگهان سقف اطاق که پلاستیک چسبانده بوده با خروارها سنگ و چوب و خاک بر سر کوچک و بزرگ ریخته و چون این اطاق دو طبقه بوده و طبقه زیرین هم چوب بوده به وسیله چکش که در خانه بوده کف اطاق را سوراخ کرده یکی یکی به اطاق زیرین که محل گاو و گوسفند بوده انداخته و پنهان میشوند و با کمک چند نفر از مسلمانان قریه از جمله ابراهیم رضائی و غلامرضا مهجوره چند نفر به خانه کدخدا و عده‌ای متواری میشوند یکنفر از بهائیان بنام محمد رضا حسینی به آخوند شیخ غلامحسین رجائی که با عبا و چراغ دستی پشت بام خانه همه را تحریک میکرده میگوید آقای شیخ ما از شما توقع اینکار نداشتیم و از شما بعید بود (شیخ غلامحسین رجائی از آخوندهای نوغاب که مدتی در مشهد بوده و در این تظاهرات محرک و سردسته بوده است) ولی شیخ مذکور بنای توهین و فحاشی را میگذارد و چون جانمحمدرضا حسینی در خطر بوده با اینکه سنش حدود ۷۵ سال است پای برهنه و پیاده روی برف شبانه بطرف شهر از بیراهه فرار میکند تا به قریه (جلال) که ۵ کیلومتری خونیک است میرسد و دیگر قادر به راه رفتن نبوده در آنجا منزل بستگانش شب را به روز میرساند و پسرهایش از شهر رفته او را آورده‌اند پاهای او تا زانو بقدری مجروح و ورم کرده و ترک برداشته که در بستر بیماری خوابیده و هنوز آثار آن مشهود است یکنفر دیگر بنام نعمتالله ملاکی که از همان خانه دو طبقه در حال فرار به طرف خانه خود بوده او را تعقیب میکنند و قبل از آنکه بخانه خود برسد او را گرفته و چشمانش را بسته و دهانش را گرفته در حالی که پای برهنه در میان برفها و سنگ و خاشاک میکشند و با چوب و کارد و میلههای آهنی او را مجروح و مضروب مینمایند و وادار به لعن کردن میکنند در حالیکه میگفته اگر بند بند بدنم را از یکدیگر جدا کنید کلمه لعن بزبان نمی‌رانم این تنم را تسلیم شما میکنم اگر مرا میخواهید بکشید بر بچه‌های کوچکم و زنم رحم کنید مسلمانان ده خونیک که هر کدام بکمک او میرفتند مانع میشده‌اند و آنها را تهدید به قتل مینمودند تا اینکه یکی از آنها (گروه ۱۵۰ نفری) به او رحم میکند و در خانه یکی از مسلمانان تحویل میدهد که صبح او را از تو خواهم گرفت وقتی او را در بستر دیده‌اند در بدنش جای سالمی نبود و یکپارچه کبود شده بود و بهیچیک اجازه اینکه بشهر بیایند نداده و در محاصره بوده‌اند وقتی راننده اتوبوس خط که مسلمان است تهدید کرده بودند که حق نداری هیچیک از بهائیان را بشهر ببری.

روز بعد در آنجا اتفاقی نیفتاده غروب که ماشین خط از بیرجند با کدخدای نوغاب و آقای سید رحیم عمادی و آقای محمدباقر رجائی از معتمدین نوغاب که مسلمان هستند با دو نفر از بستگان بهائی مضروبین از شهر آمدند و در منزل کدخدای خونیک اجتماع کردند و گفتند راحت باشید که دیگر پیش‌آمدی نخواهد شد و ما بشما قول میدهیم و خودشان به قریه نوغاب که فوق خونیک است رفتند. ولی ناگهان در ساعت ١٢ شب منزل آقای قدرتالله حاجیپور را که در کنار ده نزدیک کوه بوده محاصره و پنجره اطاق را شکسته وارد اطاق میشوند و زن و مرد را که هر دو مسن میباشند و پسر چهارده ساله و نوه هفتساله‌شان را آنقدر کتک میزنند که دست قدرتالله حاجی پور از سه جا شکسته و سر و صورت او جای سالمی ندارد و بخیال خود او را تمام کش کرده‌اند و با هم گفته‌اند سر بریده سخن ندارد زن و بچه را هم مضروب و مجروح نموده و رفته‌اند و در همان شب به درب منازل بهائیان نوشته بودند (الفرار یا مرگ یا اسلام) مراتب فوق به اطلاع آیتالله ربانی در بیرجند رسیده ایشان نماینده‌ای بنام آخوند حاجی آبادی (همان شخص که با علی سلطانی به منند رفته) به محل فرستاده‌اند و پس از سخنرانی و مذاکره با اهالی ایشانرا به آرامش تشویق نموده است ولی عده‌ای از بهائیان فراری و متواری هستند و عده‌ای هم در بستر مریضی و تحت معالجه و مداوا می‌باشند.

۴- در زیرگ شبانه بمنازل بهائیان ریخته و عده‌ای را مورد ضرب و شتم قرار داده و متواری نموده‌اند (قبل از این وقایع در زیرگ ماشین سواری آقای بهروز محمدی اهل زیرگ که کارمند شهربانی خراسان بوده و بمرخصی آمده در زیرگ سوخته‌اند که خودش مستقیماً به ژاندارمری و شهربانی بیرجند شکایت نموده است) مقداری چوب و وسایل نجاری در منزل آقای علی محمد محمدی در زیرگ سوختهاند.

۵- نوفرست که ٣٠ کیلومتری شهر واقع است و ۵ خانواده بهائی دارد از تاریخ ۲۴ دی ۵۷ اوضاع متشنج و وسیله بچه‌ها بدرب منازل بهائی سنگ زده میشد تا اینکه در تاریخ شب ۲۵ دی ۵۷ عده‌ای حدود سی نفر جوان بالغ و نابالغ که قبلاً آنها را تحریک نموده بودند شبانه به درب منازل و درب باغهای بهائیان شعارهای توهینآمیز بدیانت بهائی نوشته و مقداری از درب خانه‌ها و باغها را شکسته‌اند و مراتب بمقامات محترم فرمانداری و ژاندارمری اطلاع ولی پس از مراجعه یکنفر از بهائیان به آخوند و پیش نماز محل و قولیکه ایشان برای آرامش داده‌اند که از مزاحمت جلوگیری خواهد شد یک شبانه روز رسیدگی به شکایت متوقف شد ولی برعکس شب بعد بوته‌های دیوار باغها را به آتش کشیده‌اند و آقای حسین قدیری را کتک کاری نمودند که بپاسگاه ژاندارمری مود مراجعه مأمورین از طرفین بازجوئی و با گرفتن تعهد از عاملین و مخربین جریان باصلاح برگذار شد. باز شب بعد دیوارهای دو باغ میوه‌ای که حدود دو هزار متر طول داشت بکلی خراب و انبارهیزم منزل آقای علیاکبر وکیلی را به آتش کشیده و شیشه‌های پنجره‌های دو منزل را شکسته و دسته‌ای در کوچه با هیاهو شعار میدادند بهائیها بروید و الا کشته میشوید مراتب مجدداً بمقامات مربوطه اطلاع و ضمن مراجعه مجدد بپاسگاه ژاندارمری به ماشین یکی از بهائیان حمله نموده و سنگ بماشین زدند که شیشه جلو ماشین را شکستند که با صلاحدید مأمورین ژاندارمری کلیه بهائیان زندگی و ملک و باغ و اغنام و احشام خود را با اثاثیه رها نموده و بشهر بیرجند متواری تا جان خود را نجات دهند تا اینکه اطلاع رسید که منزل آقای محمد وکیلی که اثاثیه و خوراکی زیادی داشته و صورت آن در پرونده متشکله در پاسگاه ژاندارمری مود موجود است بکلی به آتش کشیده و خانه‌شان را تاراج و تالان نموده‌اند و رئیس پاسگاه ژاندارمری مود با چند نفر مأمورین بمحل رفته و پرونده امر با کمال بینظری تکمیل و حدود هفت نفر از سر دسته‌های بلوا و آشوب را بمقامات انتظامی بیرجند تحویل میدهند. در این بین قضایا به اطلاع آقای آیتالله ربانی میرسد ایشان آقای موسوی که رئیس سابق شرکتهای تعاونی روستائی بودهاند نزد بهائیان متواری نوفرست واسطه میکنند که آشتی کنند باین عنوان که اگر بهائیان نوفرست رضایت ندهند و این هشت نفر حبس شوند دنباله آشوب شدیدتر و حتی بشهر نیز سرایت خواهد کرد و آقای آیتالله ربانی قول میدهند که خودشان باتفاق آقای موسوی و بهائیان متواری بنوفرست رفته و در مسجد نوفرست مسلمانها را نصیحت و آرامش و امنیت را برقرار کنند و قرار بر همین منوال میگذرد و بهائیان رضایت میدهند و محرکین آزاد میشوند و آقای آیتالله ربانی به اتفاق آقای موسوی لیله جمعه ۱۳ بهمن ۵۷ به نوفرست تشریف میبرند و نصایح لازمه را بعمل میاورند ولی بهائیان متواری که قرار بود در همان شب جمعه بروند و در مسجد حاضر گردند با اطلاع موثقی که به آنها رسیده اهالی نوفرست یوم قبل اهالی چندین آبادی همجوار نوفرست را خبر داده‌اند و گوسفند گرفته‌اند تا موقعیکه بهائیان به اتفاق آقای آیتالله ربانی و آقای موسوی به نوفرست وارد بشوند گوسفند قربانی کنند و با سلام و صلواة آنها را بکشند ویا مسلمان کنند ولی بهائیان متواری نوفرست با کسب اطلاع از این موضوع نرفته‌اند و باز مجدداً سه شب بعد درب‌های خانه منزل آقای ولیالله قدیری را که باقیمانده کلاً بسرقت برده‌اند.(ضمناً ۹۵ جلد کتاب که در کتابخانه بهائیان نوفرست بسرقت برده‌اند).

۶- درخش که در ٧٠کیلومتری شهر واقع است در ساعت ۵/٨ شب ۲۶ آذر ۱۳۵۷ در باغ و منزل میرغلامرضا مختاری هیزم و کنده آتش زده‌اند و دو درخت سیب آسیب دیده و در شب ۴ دی ۱۳۵۷ خانه انبار طرازالله مختاری به آتش کشیده‌اند که بکمک مردم  آتش خاموش شده و چون پاسگاه ژاندارمری دارد ضرر دیگری به آنها نرسیده است.

٧- نوک (جنب زیرگ) در ۳۶ کیلومتری شهر که یک خانواده بهائی دارد در خانه‌اش آتش انداخته‌اند ولی خسارت زیادی نداشته است.

٨- دشت معموئی نزدیک سده واقع است یک خانواده بهائی داشته که شیشه‌های خانه‌اش را شکسته و مقداری علوفه و هیزم سوخته‌اند به پاسگاه ژاندارمری سده مراجعه کرده و چون جواب درستی نداده‌اند خانواده و اثاثالبیت خودش را به بیرجند آورده و متواری است.

٩- مزداب نزدیک سده است یک خانواده بهائی داشته که با زن و بچه‌اش متواری شده مقداری از سوخت زمستانی او را سوخته و شیشه‌های منزلش را شکسته‌اند از سایر لوازم و زندگی خود اطلاعی ندارد.

این بود مختصری از وقایعی که در نقاط بهائی نشین خارج شهر رخ داده اما قضایای وارده در شهر

١- در حسنآباد دهل کوه جنب شهرستان که گورستان بهائیان بنام (گلستان جاوید) میباشد شیشه‌های دربها را شکسته و قفلها را کشیده و مقداری اثاثیه آبدارخانه را ۱۱۶ من گندم از نگهبان آن بسرقت برده‌اند

٢- در تارخ ٢٣ دی ۱۳۵۷ در اداره دارائی بیرجند یکنفر بنام آقای غلامحسین فرزین کارمند شرکت برق منطقه‌ای به اتفاق آقایان فریور کارمند دادگستری و آقای فدوی کارمند شرکت آب رفته و در حسابداری آن اداره پس از توهین و تحقیر نسبت بدیانت بهائی میگویند اگر بهائی در اداره دارائی هستند باید خارج شوند دو نفر کارمند بهائی که در معرکه نبوده‌اند با حسن تدبر ریاست محترم دارائی بدون هیچگونه برخوردی از اداره خارج میشوند ولی یکنفر از بهائیان بنام آقای فیروز احمدی که‌ ‌(لیسانسیه اقتصاد) است مستخدم مؤسسه آموزش عالی دانشکده امیر شوکتالملک علم در بیرجند و کارشناس امور مالی بوده با سمت مذکور در اداره دارائی ذیحساب امور مالی بوده است آقای فرزین با مشاجره و توهین ایشانرا از اداره خارج مینماید و مراتب به اطلاع مؤسسه عالی مزبور رسیده و کتباً به خدمت ایشان بعنوان اینکه ادامه خدمت شما در این مؤسسه مورد رضایت و مصلحت نیست تحت امریه ۲۵۶۵ – ۲۶ دی ۱۳۵۷ خاتمه میدهند در صورتیکه ایشان تقدیر نامه کتبی از همان مؤسسه تحت ۲۸۱ – ۲۹ تیر ۱۳۵۷ قبل از این قضایا بدین شرح در دست دارند.

(آقای فیروز احمدی بدینوسیله از همکاری صمیمانه شما در طی مدتی که مسئولیت ذیحسابی مؤسسه آموزش عالی امیر شوکتالملک علم بعهده اینجانب بوده است تشکر و قدردانی مینماید.)

با شرح معروضه فوق و اظهار تشکر و سپاسگزاری از دستورات مؤکد آنجناب و آنمقام معظم نسبت به حصول آرامش و امنیت و اینکه آیات عظام نیز نمایندگانی به نقاط بهائینشین برای حفظ امنیت و عدم تجاوز به مال و جان بهائیان به نقاط اعزام داشته‌اند.

معالوصف حصول امنیت و رفع نگرانی و اطمینان خاطر برای بهائیان مظلوم در مراجعت و سکونت در محلهاشان مقدور و میسر بنظر نمیرسد و بیم آن دارند که مجدداً وقایع هولناک و تجاوزات وحشیانه دامنگیر آنان گردد که بذل مرحمت فرموده و بهر طریق که صلاح و مقتضی میدانند وسایل استقرار و امنیت را در نقاط مذکور مخصوصاً اندرون و گز برقرار فرمایند. موجب کمال امتنان و سپاسگزاری این مظلومان خواهد گشت.

با تقدیم احترامات فائقه

بنمایندگی جامعه بهائیان قائنات

[امضا]

 

سواد شرح تقدیمی فوق جهت استحضار فرماندهی محترم هنگ ژاندارمری شهرستان بیرجند جناب سرهنگ کرخی تقدیم میگردد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[متن بالا رونویسی از اصل سند است. اگر به نکتهای برخورد کردید که دقیق رونویسی نشده است لطفاً به نشانی ایمیل در صفحه تماس با ما بفرستید]