[اطلاعات شخصی افراد حذف شده است]

 

[آرم]

تاج شاهنشاهی

دربار شاهنشاهی؛ [ شماره و تاریخ ندارد؛ رونوشت از گزارش واقعهٴ شاهرود]

 

شرح واقعهٴ جانگداز شاهرود بنا بر مسموعات شایعه به طور اختصار[۱]

از اواخر تیر ماه ۱۳۲۳ جوش و خروش مخصوص در اهالی شاهرود به منظور از بین بردن بهائیان و غارت اموال ایشان هویدا گشته و هر روز و ساعتی خود را برای تهیّهٴ بهانه و دست‌آویزی حاضر می‌نمودند و اغلب شب‌ها در منازل آقایان علی‌زادهٴ یزدی و محمّدعلی برنجی و شیخ حسن طهرانی و علی‌اکبر حقیقت و سایر معتمدین شهر، کلیّهٴ رؤسا و مجتهدین جمع و کمیسیون‌هایی جهت اجرای منظور فوق‌الذّکر تشکیل می‌گردید و از طرف بهائیان به کلیّهٴ رؤسای ادارات و فرمانداری و شهربانی جریان امر کتباً و شفاهاً اطّلاع داده می‌شد و اهالی مرتّباً در معابر و اسواق به فحش و ناسزا به مقدّسات بهائی مألوف و به اذیّت و آزار بهائیان مأنوس بودند تا آن که از دوّم مرداد ماه این وضعیّت شدّت یافته، نهایت به واقعهٴ اسف‌انگیز سه‌شنبه ۱۷ مرداد ماه ۱۳۲۳ که به طور اختصار ذیلاً مرقوم گشته، منجر می‌گردد. یوم سه‌شنبه ۱۷ مرداد ماه ۱۳۲۳ ساعت هشت صبح، موقعی که آقای خدایی به اتّفاق آقای حسین مهاجر‌زاده[۲] برای باز کردن دکّان به بازار می‌روند، در اثنای باز کردن دکّان چند نفر به تحریک محمود علی‌زاده تاجر، شروع به فحّاشی نموده، طولی نمی‌کشد که جمعیّت بالغ بر چند صد نفر گشته و متّفقاً به چند نفر بهائی که در بازار بوده‌اند، حمله‌ور می‌شوند و کتک زیادی به آنان می‌زنند و بالنّتیجه غوغا و ضوضای عظیمی در شهر بر پا شده، کسبه و اهل بازار دکاکین خود را بسته با فریاد وامحمّدا و واعلیّا در حدود چند هزار نفر به طرف بهائیان که در این موقع چند نفری بیش نبوده‌اند، با چوب و سنگ و چاقو و کاردهای قصّابی و ساطور و قمه هجوم می‌آورند. بهائیان مذکور به طرف شهربانی فرار اختیار نموده و بدان‌جا متحصّن و پناهنده می‌گردند و درب شهربانی را از داخل به روی اشرار می‌بندند. متأسّفانه پس از فراغت از دست مهاجمین ناگهان پاسبان شمارۀ ۴۱ به کمک گروهبان معروف به شهری اظهار می‌دارد که باید این کفّار را خرد[۳] و خمیر نموده و به قتل رسانید. متعاقب این اظهار، پاسبانان داخل شهربانی با قنداق‌های تفنگ به بهائیان حمله نموده و بدین طریق چند نفری را هم که در خارج مجروح نشده بودند، مورد شکنجه و عذاب قرار دادند.

خلاصه جمعیّت مهاجمین پس از مدّتی کوبیدن درب شهربانی و سنگباران نمودن آن محلّ و نا امید شدن از دست یافتن به بهائیان متحصّن، از اطراف شهربانی متواری گشته و متّفقاً با وضعی دیوانه‌وار به منازل و دکاکین بهائیان هجوم نموده، کلیّهٴ اثاثیّه و اشیای موجوده را غارت و مقداری را نیز در منازل و میدان شهر به وسیلهٴ نفت و بنزین طعمهٴ آتش می‌نمایند. سپس عدّهٴ کثیر اشرار آقای محمّد جذبانی را محاصره نموده و با چوب و چماق و کارد و قمه و ساطور ضربات سختی به مشارٌالیه وارد می‌آورند. در این موقع دو نفر از خیرخواهان رسیده و جسد بی‌هوش ایشان را به مطبّ دکتر مبارک که در همان نزدیکی و در اطاق‌های طبقهٴ دوّم عمارت می‌زیسته، می‌برند و دکتر مشغول مداوا و بخیه زدن شکاف‌های موجوده در سر ایشان می‌گردد. در همین موقع عدّه[ای] از اشرار که از غارت و چپاول مغازهٴ آقای خدایی فارغ شده و به خیابان برمی‌گردیدند، متوجّه می‌شوند که آقای جذبانی را برای مداوا به مطبّ دکتر مبارک برده‌اند، فوراً به مطبّ هجوم آورده و مشارٌالیه را از طبقهٴ دوّم عمارت به خیابان پرتاب می‌نمایند و با کارد و قمه در خیابان آن‌قدر ضربه به سر و بدن و اعضای او می‌زنند که تصوّر می‌کنند هلاک گشته، بعد او را سنگ‌باران می‌نمایند. خلاصه آن‌که آقای محمّد جذبانی در اثر صدمات وارده بدرود حیات می‌گویند.

عدّه‌ای از اشرار که ابتدا مغازهٴ آقای خدایی را کاملاً غارت و سوزانیده بوده‌اند، دست به غارت مغازهٴ آقازاده برده و کلیّهٴ مغازه ایشان را چپاول نموده، با نفت و بنزین آتش می‌زنند و از آن‌جا به مغازهٴ آقای مهاجرزاده و طباطبایی و اطهری آمده، کلیّهٴ اثاثیّه را غارت نموده، می‌سوزانند و چون از کار چپاول و غارت در این قسمت فارغ می‌شوند به طرف بالا خیابان برای قتل و غارت منازل آقای نادری و رهبانی رهسپار می‌گردند، بدواً اشرار به خانهٴ آقای نادری هجوم آورده و به کمک تیرهای چوبی بزرگ شروع به شکستن درب می‌نمایند. در این موقع آقای نادری که به اتّفاق خانم و چهار طفل خردسال[۴] خود که بزرگ‌ترین آنها تقریباً هفت‌ساله می‌باشد و سه خانم دیگر در منزل بوده‌اند. چون وضعیّت را بسیار خطرناک می‌بینند، تصمیم به رفتن از منزل می‌گیرند. متأسّفانه اشرار که موفّق به شکستن درب منزل شده بودند، یک‌باره با فریاد یا حسین و یا صاحب الزّمان، داخل منزل می‌شوند. آقای نادری ناگزیر به اتّفاق خانم‌ها و بچه‌ها از پشت بام به منزل آقای رهبانی که همسایهٴ ایشان بوده است، پناهنده می‌شوند. اشرار بعد از آن‌که کلیّهٴ اطاق‌ها را تفتیش می‌نمایند و کسی را پیدا نمی‌کنند، شروع به غارت منزل نموده و آن‌چه را که می‌توانستند همراه برده و بقیّه را آتش می‌زنند، حتّیٰ کلیّهٴ درها و پنجره‌ها را. بعد از آن به منزل آقای رهبانی رفته، شروع به تفحّص و جستجوی اطاق‌ها نموده و به زن‌ها هجوم می‌آورند و به غارت و چپاول اثاثیّه اقدام می‌نمایند. پس از آن از منزل خارج شده، به طرف منازل دیگر رهسپار می‌گردند. دستهٴ دوّم جمعیّتی که از پایین خیابان جذبانی را زخمی نموده بودند، برای چپاول و غارت بعد از دسته اوّل به منزل آقای نادری هجوم می‌آورند. در این موقع آقای نادری و خانم‌ها، چون خود را مواجه با خطر عظیمی مشاهده می‌کنند، در مطبخ رفته و درب را از داخل می‌بندند. اشرار پس از خروج از منزل آقای نادری و دخول به منزل آقای رهبانی و تفحّص کامل، به مطبخ هجوم آورده و پس از شکستن درب [و] ورود به مطبخ با دادن زجر و شکنجه خیلی زیاد، زن‌ها را تهدید به قتل نموده و آقای نادری را خواستار می‌گردند. حتّیٰ به گلوی یک نفر از خانم‌ها اندکی با قمه خراش وارد آورده، خلاصه پس از یافتن آقای نادری، اوّلین ضربهٴ قمه را محمّدرضا نام بر فرق آن جوان مظلوم وارد می‌آورد و بعد از آن جمهور اشرار با ساطور و کارد و قمه‌های بزرگ بر سر مشارٌالیه تاخته، ضربات بی‌حدّ و شماری بر بدن ایشان وارد می‌آورند و آن مظلوم را بدون هیچ‌گونه گناهی تا دم مرگ ضربه می‌زنند و هر چند که زن‌ها در بیرون و اطفال کوچک آن فرد بی‌آزار در جلوی در، گریه و زاری و التماس می‌کنند، ابداً اثری در قلوب آنان ننموده، بلکه بیشتر بر مرتبهٴ جسارت خود می‌افزایند، به طوری که  یک نفر از اهالی اظهار نموده بعدازظهر آن روز پس از آن‌که به زحمت فراوان داخل منزل شده، جسد را در حالی که دست‌های آن مظلوم روی هم نهاده شده، صورت و بدن پر از خون، چشم‌ها نیمه باز و رو به آسمان بوده، از سر به جز استخوان پیشانی چیزی باقی نمانده و از استخوان‌های پشت به جز شانه‌ها و چند تکّه از ستون فقرات، بقیّه پراکنده بوده؛ مشاهده نموده است. باری اشرار پس از قتل مرحوم آقای اسدالله نادری به عملیّات وحشیانهٴ خود ادامه می‌دهند تا آن‌که به آقا حسن مهاجر انارکی دست یافته و ایشان را با وضع فجیعی به قتل می‌رسانند. از قرار اخبار موثّقه و جریان امر بدون هیچ‌گونه شکّ و شبهه، رییس شهربانی آقای سرگرد فاطمی از کوچک‌ترین اقدامات قبلی و بعدی برای جلوگیری از این فاجعهٴ جان‌سوز عظمیٰ، خودداری نموده، با محرّکین و مسبّبین این غائله و اشرار هم‌دست بوده است.

 

 

 

[متن بالا رونویسی از اصل سند است. اگر به نکتهای برخورد کردید که دقیق رونویسی نشده است لطفاً به نشانی ایمیل در صفحه تماس با ما بفرستید]

 

 

١- احتمالاً این متنی است که در اصل از محفل ملّی بهائیان به دربار شاهنشاهی نوشته شده و دفتر مخصوص شاهنشاهی آن را بر کاغذهای مارک‌دار خود تایپ کرده و برای نخست وزیر فرستاده است.

 

٢- در نسخهٴ اصل: خورد.

١- در نسخهٴ اصل: خورد سال