[اطلاعات شخصی افراد حذف شده است]

[برای وضوح بیشتر فقط مطالب و اخبار مربوط به افراد و جامعه بهائی تایپ شده است]

 

[روزنامه‌:] سحر

[تاریخ:] ۳شنبه ۲۴ مرداد ماه ۱۳۳۴ – ۲۷ ذیحجه ۱۳۷۴ – ۱۶ اوت ۱۹۵۵

[شماره:] ۱۲

 

دختر بهائی با تلفن بمن چه گفت

ظهر سه‌شنبه تازه از کار روزانه و خورده مزاحمت‌های روزانه خلاص شده بودم که تلفن زنگ زد. گوشی تلفن را برداشتم صدائی ظریف زنی که معلوم بود حالت اضطراب و نگرانی دارد در پشت تلفن بگوش رسید و تقاضای صحبت با مدیر روزنامه سحر را نمود.

منکه خیلی زود تحت تاثیر آهنگ نرم و تضرع‌آمیز صدای این خانم واقع شده بودم گفتم بفرمائید مدیر سحر منم هنوز جمله من تمام نشده بود که مخاطب با لحن مودب و متواضعی شروع بعذرخواهی کرد از اینکه در این ساعت روز مزاحم استراحت من شده است.

بعد از اینکه اطمینان پیدا کرد که من از این مزاحمت زیاد ناراحت نشده‌ام با جرئت بیشتری بسخن پرداخت گفته‌های او مانند ناله مریض از پا افتاده‌ای که از زندگی و زیبائیها و خوشبختی‌های آن محروم است و با آهنگ مخصوصی در گوشم طنین انداز بود او میگفت:

لابد شما نمیدانید من در این چند روز ۷ نفر از کسان خود را که برادر و عمو و پدر بزرگ من بوده‌اند برای همیشه از دست داده‌ام و فعلا حتی کوچکترین اثری از آنها برای من و سایر اقوامم بجای نمانده است شما نمی‌توانید تصور کنید برای دختر جوانی چقدر غیر قابل تحمل است که ۷ نفر از کسان و سرپرستان و عزیزان خود را با این طرز فجیع کشته و مرده ببیند.

صدای آلوده با اشک و گریه این دختر جوان مرا نیز دگرگون نموده و حس کنجکاوی مرا تحریک کرده و ناچار جریان حوادث را از او پرسیدم خیلی زود معلوم شد کنجکاوی من او را ناراحت کرده برای اینکه بحال نزارتری گفت:

«آقا من اینها را برای این بشما نگفتم که در روزنامه بنویسید زیرا من میل ندارم دنیا بفهمند که در چنین روزگاری که بقول شما که در سرمقاله نوشته بودید و با خواندن آن تحریک شدم بشما تلفن کنم جشن ۵۰ ساله مشروطیت گرفته میشود چنین حوادثی در ایران رخ میدهد از این گذشته معلوم نیست انعکاس اطلاعات من در روزنامه گرفتاری‌های تازه‌تری برایم ایجاد نکند و من هم سرنوشت شوم‌تری پیدا نکنم» در اثر اصرار من و اطمینان دادن باینکه این اعمال وحشیانه مورد حمایت دولت نیست گفت:

«آقا شما نمیدانید که پدر بزرگ من آدم سرسخت و متکی بقانون و قوای انتظامی بوده و قبل از اینکه به این سرنوشت شوم دچار شود و از طرف کدخدای ده باو پیشنهاد میشود که با پرداخت وجهی مورد حمایت او واقع تا موجبات رفع مزاحمتش را فراهم نماید ولی پدر بزرگ من او را حواله بقانون و حمایت دولت از افراد و ساکنین مملکت نموده بعدا دچار این سرنوشت شوم میشود» دخترک که دیده بود که با تلفن خود مزاحمتی برای من فراهم نکرده و از لحاظ شغل روزنامه نگاری از کسب این اطلاع راضی هستم همین طور صحبت میکرد صدایش ملایمتر و آرامتر و لرزش آن کم شده بود و همینطور برای من از پدر بزرگ و عمو و اقوام از دست رفته خود و جریان فاجعه چیزها میگفت من در ضمن گوش دادن بشرح این حوادث در افکار تلخی فرو رفته بودم تا اینکه باز دخترک با لحن التماس‌آمیزی گفت:

«راستی آقا در ماه محرم با ما چه خواهند کرد و چگونه من و کسان من می‌توانیم امنیت داشته باشیم»

حقیقتش را بخواهید من جواب صحیح و درستی نمی‌توانستم به سئوال صادقانه این دختر جوان معصوم بدهم و با گفته‌های خود او را بسرنوشت آینده مطمئن نمایم چون متاسفانه با تمام تاکیدات و وعده‌هائی که دولت برای حفظ و حراست مردم داده است وقوع نظیر این حوادث هر کسی را مایوس میکند واقعا معلوم نیست اگر دولت به وظایف قانونی خود جدا اقدام ننماید و از تعدیات و افراط کاری مغرضین و صاحبان نظرهای شخصی جلوگیری نکند از کجا معلوم بسیاری از افراد با چنین سرنوشتهائی روبرو نشوند اما من نمی‌توانستم این افکار خود را باین دختر جوان که بطور ناشناسی از من کسب کمک و راهنمائی میکرد بگویم باز گوشه فکرم باتکای وعده‌هائی که دولت داده است متوجه شده با یک دغدغه خاطر و ناراحتی که شاید این وعده من درست دربیاید بدختر جوان گفتم طبق «اصل نهم متمم قانون اساسی» «افراد ملت از حیث جان و مال و مسکن و شرف محفوظ و مصون از هر نوع تعرض هستند» شما مطمئن باشید که مورد حمایت و دفاع دولت واقع خواهید شد و در ماه محرم هیچ حادثه‌ای پیش نخواهد آمد» ولی آیا واقعا دولت خواهد توانست این وعده‌ای را که من باین دختر بهائی دارم بانجام رسانده یا بشیوه کج‌دار و مریز خود که در این دو ماه اعمال موجب تجدید این صحنه‌ها خواهد شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[متن بالا رونویسی از اصل سند است. اگر به نکته‌ای برخورد کردید که دقیق رونویسی نشده است لطفاً به نشانی ایمیل در صفحه تماس با ما بفرستید]