[اطلاعات شخصی افراد حذف شده است]

[برای وضوح بیشتر فقط مطالب و اخبار مربوط به افراد و جامعه بهائی تایپ شده است]

 

[روزنامه:] ندای حق

[تاریخ:] ۲۷ آذرماه ۱۳۳۶

[شماره:] ۱۳

 

خدایا تو خود شاهد میباشی – آیا با این وصف باز هم میشود پپسی کولا خورد؟!

در سال اول، ابتدای کارخانه پپسی کولا هنوز ۵ یا ۶ ماه نگذشته بود و موقعی بود که تازه بگو مگو میان مردم افتاده بود که میگفتند کارخانه پپسی کولا تعلق دارد ببهائی‌ها و هنوز درست بمردم ثابت نشده بود که یک روز بنده با همسایه‌های دکان نشسته بودیم و مشغول صحبت و در عین صحبت راجع باین که صاحب کارخانه پپسی مسلمان است! یا خیر نجس است یا پاک! بحث داشتیم در این بین شخص رهگذری که آهسته آهسته می‌رفت در برابر ما بزمین نشست و بدون آنکه صحبتی بنماید از قیافه‌اش معلوم بود که خیلی مضطرب و پریشانی دارد مثل آنکه گرسنه میباشد ولی خجالت میکشد که ابراز نماید کم‌کم صحبت از این طرف و آن طرف پرداخت تا موقع ظهر شد بنده و همسایه دکان بنده که سبزی فروش است پرسیدیم که ناهار خوردۀ یا خیر گفت نخورده‌ام و گرسنه هستم بنده مقداری ماست و نانی بایشان دادم و همینکه مشغول خوردن شد کم کم بصحبت پرداختم تا بدانم این شخص چرا آنقدر پریشان میباشد بعدا گفت آقاجان حقیقت سرگذشت بنده این است که الان یک زن و پنج بچه در منزلم گرسنه میباشند بنده اهل دهات سنگسر میباشم و چندین سال در آنجا نزد بهائی‌ها بچوپانی و رعیتی مشغول بودم و عیالی از آنها که مسلمان شد اختیار نمود تا آنکه میان بنده و ارباب اختلافی افتاد بتهران آمدم چون بیشتر کارگرهای کارخانه پپسی کولا از آنها و از اهل سنگسر میباشند بنده را بآنجا معرفی نمودند و مشغول کار شدم درست بخاطرم نیست که روزی ۶ تومان یا بیشتر گفت حقوق می‌دادند و تعداد ۱۰ -۱۲ نفر کارگر مسلمان آنجا مشغول بودند و چون این بگومگو پپسی بدهان مردم افتاد مدیر کارخانه هر روزی ۳ یا ۴ نفر از کارگرهای مسلمان را بیرون کرد تا رسید نوبت بنده چون چندین سال کارمند آنها بودم درست نمیدانستند که بنده مسلمانم یا از آنها هستم تا آنکه کم کم فهمیدند و بگوش آقا‌ی مدیر رسید یک روز موقع غروب آقای مدیر کارخانه بنده را خواست (خدایا تو گواه باش که بنده این را فقط از زبان آنشخص شنیده‌ام) گفت آقاجان تو میدانی تمام کارگرهای ما از اغنام هستند و میگویند تو مسلمانی گفتم بله گفت اگر میخواهی برای همیشه مشغول کار باشی باید از ما بشوی و الا ما کارگر لازم نداریم بنده خیلی تعجب کردم و نگران بودم چون در این شهر غریب و تازه وارد شدم و عیال دارم و کار دیگری از دستم نمی‌آید خواستم بر حسب ظاهر از آنها شوم آنها که از قلب بنده با اطلاع نیستند تا ببینم کارم بکجا می‌کشد مدیر گفت آقاجان اگر دین ما را قبول میکنی باید هرچه من گفتم تو بگوئی تا این که یک مرتبه بنده و همسایه بنده متوجه شدیم که اشک از چشمهای آن شخص سرازیر شد و دیگر نتوانست سخن بگوید و قطع سخن نمود تا آنکه با اصرار زیاد از او پرسیدیم گفت (آقا مدیر کارخانه هرچه ناسزا و مزخرفاتی که لایق و شایسته خودشان و مسلکشان و بزرگشان بود نسبت ببزرگان دین ما داد) که من و آن سبزی فروش همسایه هم هر دو بی‌اختیار گریه کردیم و خدا میداند که بنده حالا که مشغول نوشتن این نامه میباشم مدت دو سال از آن واقعه میگذرد بنده بیاد آنروز افتاده‌ام اشک از چشمهای بنده سرازیر است که اگر بخواهم شرح بدهم و بگویم که این ناسزا را نسبت بکدام یک از بزرگان دین ما دادند هر فرد مسلمان حتی لا‌ابالی‌ها که جز اسمی از مسلمانی نشانه دیگر ندارند طاقت شنیدن ندارند و خدایا تو را قسم میدهم بمحمد و آل محمد که بزودی درب این لانه کثیف را ببند.

بعدا گفت بنده از همان جا برگشتم و پیش خود گفتم خدایا راضی هستم کودکانم در برابر چشمم از گرسنگی جان بسپارند و یک حرف از این ناسزاهای نامسلمان را بزبان برانم خدایا من و عیالم و کودکانم را بقربان نام آن بزرگواری که اینشخص بد یاد میکند بنما.

محمد ابراهیم شهرابی اراکی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[متن بالا رونویسی از اصل سند است. اگر به نکته‌ای برخورد کردید که دقیق رونویسی نشده است لطفاً به نشانی ایمیل در صفحه تماس با ما بفرستید]