[اطلاعات شخصی افراد حذف شده است]

[برای وضوح بیشتر فقط مطالب و اخبار مربوط به افراد و جامعه بهائی تایپ شده است]

 

[روزنامه:] کیهان لندن       

شماره: ۲۴۱ – صفحه ۷

[تاریخ:] پنجشنبه نهم مارس ۱۹۸۹ میلادی

 

گردشی در صفحات کیهان

محمد عاصمی

... نام «دکتر فرامرز بصاری» در ستون غم‌انگیز رفتگان کیهان لندن، لحظه‌ای نفسم را بند آورد.

«فرامرز» همدرس و همشهری و همدل و همزبان دیرین من که هنوز، بالای بلند او را برابر نظرم دارم و صدای گرم و مهربان و تسلابخش او در گوش جانم طنین دارد.«فرامرز» که خوب شعر می‌سرود و خوب شعر می‌خواند و صاحب منطقی استوار و ظرافتی خوشگوار وایمانی پایدار بود.

«فرامرز» که سایه به سایه‌ی «دکتر فروغ» بزرگوار، قدم می‌گذاشت و به سیاق آن یگانه مرد درست و راست و بی‌غش، خود نیز، همانند او طبیبی وارسته و آراسته‌شده بود.

«فرامرز» که روزها و شب‌های جوانی و نوجوانی ما در کنار ه های رود بابل و نیزارهای اطراف آن به شعرخوانی‌ها و سخن گفتن‌ها و مشاجره‌ها و قهرها و آشتی‌های فراموش ناشدنی گذشت.

«فرامرز» شاد و سرشار و بی غبار ما نیز، تاب اینهمه نامرادی و نامردمی را نیاورد و تنهایمان گذاشت و به ابدیت پیوست.

عمر چو تویی چرا چنین کوته بود؟

«بهمن بصاری» مدتها پیش برایم نوشته بود «فرامرز» را، ملایان به زندان کشانیده‌اند و آنقدر آزارش داده‌اند که از او جز پوست‌واستخوانی باقی نمانده است و چندی بعد، مژده داد که از زندان، رهاشده است و امیدوارم کرد که شاید گردش روزگار، فرصت دیدار، پیش آورد. دریغا که آرزوی دیدار، به تماشای نام او در ستون غم‌انگیز در گذشتگان انجامید!

بدعهدی عمر بین که گل ده روزه

سربرزد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت و...«احمق مردا که دل در این جهان بندد»

«فرامرز» مرد سیاست نبود، مرد شعر و ادب بود، سخنوری استاد بود و صاحب ایمان بود و. به روزگار ما لازم نیست که اهل سیاست باشی و با حاکمان زمانه به جدال برخیزی. در روزگار ما، ایمان به راستی و درستی و نیکی جرم است و در این رهگذر، «فرامرز» مانند هزاران انسان دیگر که جان بر سر ایمان خود نهاده‌اند، مجرمی ممتاز بوده است.

او همواره این بیت را زمزمه می‌کرد: به نژاد و آداب و آئین نکنم زکس جدایی که از آدمی نخواهند به غیر پارسایی

نمیدانم چرا در مرگ «فرامرز» این شعر نظامی از جانم دست برنمی‌دارد و با صدای «فرامرز» آن را می شنوم:

به یادآور ای تازه کبک دری

که چون برسر خاک من بگذری

گیا بینی از خاکم انگیخته

سربن سوده، پائین فروریخته

چو آنجا رسی، می درافکن به جام

سوی خوابگاه نظامی خرام

فشانی تو بر من سرشکی ز دور

فشانم من از آسمان بر تو نور

 

از جناب دکتر فرامرز بصاری

پرنده قفس:

بریز باده خونریز در پیاله که مستم

بریز تا که ندانم در این میانه که هستم

 

دگر نه جام بگیرم نه می بجرعه بنوشم

بریز یکسره خم را که مست جام الستم

 

زهر چه دوست بغیر تو بود رشته بریدم

در سرای محبت بغیر روی تو بستم

 

پرنده قفسم میل گشت با غم نیست

به دام و دانه زلف و دو چشم باده پرستم

 

مرا غمی ز اسیری و رنج و زندان نیست

به هر کجا بکشندم اسیر دام تو هستم

 

اگر چه بسته بندم ولی خوشم که دگر

زقید صحبت یاران صد زبان رستم

 

به قاب و قوس سماوات جایگاه من است

اگر چه زاهد عابد! حقیر دانی و پستم

 

به عاشقی چو من و توبه ده که نشناسی

مرا که صد سر و جان را به سنگ توبه شکستم

 

تفاوت من و تو شیخکا فقط اینجاست

که تو هوای پرستی و من خدای‌پرستم

 

تو که فتاده درون نجاست و طهری

کجا تمیز دهی کز کدام می مستم

 

بهای من به «سها» چشم مغفرت بگشای

زپا فتاده ام و دامن تو و دستم

 

سخن ز یاد برفت و صبوری از دل من

زبس که با تو نگفتم زبس که بی تو نشستم

 

۲۹ – مارچ ۱۹۸۷– شیکاگو -

 

[متن بالا رونویسی از اصل سند است. اگر به نکتهای برخورد کردید که دقیق رونویسی نشده است لطفاً به نشانی ایمیل در صفحه تماس با ما بفرستید]