[اطلاعات شخصی افراد حذف شده است]

 

[آرم]

شیر و خورشید

وزارت کشور، فرمانداری یزد؛ شمارۀ: ۲۸؛ تاریخ: ۱۲/۸/۱۳۲۷؛ محرمانه؛ قابل توجّه فوری است

 

جناب آقای نخست وزیر

این شرح را تنها از نظر زمام‌داری عرض نمی‌کنم، بلکه از نظر ارادتی که دارم، عرض می‌کنم و از طرفی هم با گرفتاری حسّاس روزانه که دارید، انصاف نیست سیاست یزد هم مزید بر علّت شود. بعد از فضل خداوند، حفظ سیاست یزد در هر موقع و هر اختلاف محلّی و تحریکات مرکز برای بنده سهل و آسان است، فقط موضوع آقای خالصی چه از نظر سوء سوابق ایشان و چه از نظر عمل اوّلیهٴ دولت دربارۀ ایشان و عمل بعدی دولت دربارۀ مشارٌالیه و تعلیمات مخالفین علیه وکلای فعلی، اوّلاً کلیّهٴ مطالب محرمانهٴ بنده که به عرض رسانیده‌ام، فوراً و بلافاصله به ایشان اطّلاع داده و می‌دهند و تا زمانی که نمایندگان فعلی یزد در تهران و کسان و بستگان آنها در یزد نفوذ و قدرت دارند، توقّف ایشان در یزد نه فقط مشکل است، بلکه انتظار هر پیش‌آمدی را باید داشت. فقط یک طورممکن است که ایشان در یکی از نقاط خارج شهر برده و هزینهٴ مرتبّی به ایشان پرداخت و شدیداً از معاشرت محروم باشد و یا این‌که قروض مشارٌالیه پرداخت و هزینهٴ مسافرت تأدیه و به محلّ دیگر آزادنه و یا اجباراً روانه شوند. موضوع نیز از این قرار است تا اوّل کابینهٴ آقای حکیمی ماهی بیست هزار ریال از طرف دولت دربارۀ ایشان پرداخت [می‌شد] و کابینهٴ آقای حکیمی آن را قطع نمود و چون دارای چهارده نفر عائله هستند، ایشان راه معاش ندارند، پس ناچار با یک دستهٴ مخالف نمایندگان فعلی سازش نموده و آنها نیز چون از سیاست عقب افتاده‌اند، ایشان را جلو انداخته و به عنوان قرض هر کدام مبلغی داده که جمعاً دوازده هزار تومان می‌شود. ولی اطرافی‌های ایشان ساکت نیستند و از نفوذ ایشان استفاده و حتّیٰ از فارس و همدان به طور قاچاق گندم وارد و یک عدّه رجّاله و یک دسته بازاری از این اقدام که به نفع آنهاست در دنبال ایشان در حرکت و از هر تن گندم (آنهایی که وارد می‌کنند) یک صد تومان استفاده می‌نمایند.

البتّه آقای خالصی در مقابل مساعدت‌های ایشان سخن‌پراکنی و موعظه می‌نمایند و در اوایل ورود این جانب چه کتباً و چه در بالای منبر مقام و دانش بنده را از علّامهٴ دهر بالاتر و زهد و تقوای بنده را مساوی با سلمان فارسی و اشعار عربی بنده را بهتر از امرءالقیس و متنبّی، دیوان فارسی بنده فصیح‌تر و بلیغ‌تر از شعرای ترکستان و حسب و نسب بنده بعد از سه پشت به یافث ابن نوح علیه‌السّلام می‌رسید. بعد از این‌که ایشان عهد خود را از رفتن به منبر شکستند و تظاهرات تحریک‌آمیز علیه بهائی‌ها و شیخی‌ها و نمایندگان فعلی و دوایر دولتی و منع [رفتن] دختران به مدارس و این که معلّمات فاحشه تهیّه می‌کنند و دستور بستن چند مغازه و آتش زدن چند نفر رجّاله درب حظیرة‌القدس و غیره، بعد از این نوع پیش‌آمدها از نظر حفظ انتظامات و جلوگیری از هر گونه اغتشاش ناچار شدم چند نفر پاسبان در کوچه ایشان گذارده تا بلکه سبب شود کمتر مردم به منزل ایشان رفت و آمد نمایند. بلافاصله مشارٌالیه با چند نفر اوباش و رجّاله از منزل بیرون آمده و به طرف مسجد رهسپار گردید، لٰکن روز قبل که یک اندازه از این جانب دلتنگ و از طرفی هنوز به کلّی مأیوس نبود، در ضمن موعظه راجع به این جانب این طور بیان کردند: عجبا! با این‌که آقای فرماندار از خانواده سپهر و پدرانش مشروب‌خور نبودند، از بستن دکاکین متأثّر و دستور به باز کردن مغازه‌ها را می‌دهند. ولی فردای آن روز بعد از مشاهدهٴ چند نفر پاسبان در اطراف منزل خود در مسجد با حضور هزاران نفر جمعیّت اظهار کرد که آقای فرماندار به شیخی و بهائی‌ها کمک نموده و خیال دارد با ادارۀ غلّه هم‌دست شود بلکه از این راه دویست هزار تومان استفاده نماید. پس از این‌که بعداً فهمید و تشخیص داد که این جانب اهل هرگونه مبارزه بوده و از حملات ایشان مرعوب نمی‌شوم، در معیّت کفیل شهربانی به منزل این جانب برای عذرخواهی آمدند و اظهار ندامت و پشیمانی نموده و بیان کردند که من نسبت به شما صمیمی و بعدها بر خلاف ارادهٴ شما صحبت نمی‌نمایم. لٰکن به این صلح موقّتی نمی‌توانم اعتماد نموده و خود را در اختیار ایشان بگذارم و صلاح بنده هم با موقعیّت آقایان نمایندگان، سازش با آقای خالصی نیست و حقیقتاً هم نمایندگان فعلی یزد کوچک‌ترین توقّع نامشروعی ندارند و کسان آنها نیز مزاحم کسی نیستند، در این صورت از فکر و تدبیر حضرت عالی راه علاج می‌خواهم.

فرماندار یزد، لسان‌سپهر، [ امضاء: لسان‌سپهر ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[متن بالا رونویسی از اصل سند است. اگر به نکتهای برخورد کردید که دقیق رونویسی نشده است لطفاً به نشانی ایمیل در صفحه تماس با ما بفرستید]