[اطلاعات شخصی افراد حذف شده است]

 

[نشریه:] اخبار امری

[تاریخ:] مهر – آبان ۱۳۳۸

[شماره:] ۷ و ۸

[صفحه:] ۲۴۱ - ۲۳۷

 

شرح شهادت جناب علی اکبر صفائی علیه غفران الله

جناب صفایی از دو سال به این طرف اغلب به محفل روحانی اراک (مرکز قسمت) می‌آمد و شکوه و شکایت می‌نمود و یکبار شناسنامۀ دختر دلبندش را جعل نمودند که عقدنامۀ جعلی بسازند. با راهنمایی این محفل به مقامات مربوطۀ آمار شکایت برد تا آنکه شناسنامۀ مجعول اخذ و به ایشان تحویل گردید. ماهی نگذشت که شنید عقدنامه به نام صبیّه‌اش جعل شده، چون امکان نداشت که صبیّۀ ایشان به چنین امری مبادرت نموده باشد، باز به مراجع قانونی مراجعه نمود و تعهّدی گرفت که چنین سندی در دست آن جاعل غافل موجود نیست و برای ختم غائله، حاضر شد دخترشان را به جوانی از احبّا که خواستگار بود، بدهد. بعد از خاتمۀ مذاکرات که با مخالفت فامیلش روبرو شد بنای مراسم عقد گذاشتند که محفل روحانی خلج‌آباد به ملاحظاتی، از یک طرف منسوبینش و از طرفی همان جوان قاتل که تمام دسایس را برای ازدواج با دختر مرحوم صفایی برای بردن مال وی می‌چید و اعضای محفل آن‌جا را مرعوب نموده بود، حاضر نشدند عقد نمایند که با دلی آکنده از غم و اندوه به محفل روحانی عراق رجوع نمود، اشک خون‌بار بارید و شکوه و شکایت سرداد.

محفل روحانی عراق راهنمایی نمود که صبیّه‌اش را برای اجرای مراسم عقد به شهر بیاورند. باید خاطر احبّای الهی معطوف بر این باشد که در دهات مراسمی است که شکستن آن مراسم و عدم اجرای آن فعلاً برای احبّا هم شکست است و شکستی عظیم، زیرا می‌گفت که آیا بعد از ۶۰ سال زندگی، ننگ نیست من دخترم را برای عقد به شهر بیاورم. چاره چه بود؟ مجبور شد و آورد به شهر و در غیاب خودش مراسم عقد انجام گردید. البتّه آن جوان شرور که به نام محمود نجفی موسوم است و از منسوبینش نیز بود، خطّ و نشان هم کشید که من بالاخره به تلافی این کار، تو را خواهم کشت. هنوز ماهی از این جریان نگذشته بود که فهمید سندی از قول مادرش جعل نموده و مقداری زمین زراعتی را به خودش منتقل کرده. برای اقامۀ دعوی به شهر آمد، وکیلی گرفت که دفع شرّ کند و در ضمن موعد مقرّر برای آستان‌بوسی اعتاب مقدّسه که اجازۀ حرکتش داده شده بود، رسیده بود. می‌رفت که خداحافظی کند و برای این منظور به طهران حرکت نماید. در نظام‌آباد پیاده شد و به طرف خلج‌آباد پیاده حرکت کرد. نزدیک غروب ۵ دی ‌ماه ۱۳۳۷ بود که از این ده بیرون آمد. در میان جادّه قاتل با برادر و شوهر خواهرش از پناه دیوار مخروبه بیرون آمده و آن‌قدر او را مضروب نمودند که بی‌حال می‌افتد. گویا صدای پایی می‌شنوند و یا فکر نموده‌اند که عمرش به پایان رسیده، او را به پشت دیوار می‌برند و پول و لباس و چمدان و اوراقش را برداشته، فرار می‌نمایند. تا آن‌که یک نفر از اهالی همان ده می‌رسد و او را که نیمه‌جانی داشته، با زحمت به منزلش می‌رساند و بعد از دو ساعت، پس از آن‌که نام قاتلین و مسبّبین را می‌گوید، جان پاکش به عالم افلاک پرواز می‌کند و دیگر راحت می‌شود.

زندگی احبّا در شهرهای کوچک و دهات بسیار سخت و ناگوار است، بخصوص اگر آن شخص اندک هستی هم از مال دنیا داشته باشد، همین دین را وسیله قرار می‌دهند و از انواع آزار و اذیّات دریغ ندارند. امثال مرحوم صفایی از غیر بهائی، هزاران نفس در اکناف مملکت زندگی می‌کنند، ولی کی و کجا شخصی چون این شخص که مدّتی هم رعیّت ایشان بوده، جرأت و جسارت می‌نماید که طلب خواستگاری دخترش نماید؟ البتّه این تقاضا صرفاً برای بلع مال و جان و هستی ایشان بوده است، نه از روی حقیقت. در صورتی که از روی حقیقت بود، چه مانعی داشت، ولی می‌دید که تمام نقشه‌ها برای مال اوست، نه آن‌که او شخص صالحی بود و ایشان نمی‌خواست به او دختر بدهد. دیگر راحت شد و برای همیشه هم راحت شد. از زمانی که از مسافرت کامپالا برگشت، می‌فرمود که بغض اغیار نسبت به من افزون شده و همین که شنیده‌اند برای زیارت هم عازم است، عداوت افزون‌تر می‌گردد. تمام این جریانات دست به دست هم داده و باعث هدر رفتن جان شیرینش گردید.

بعد از صعودش بلافاصله محفل خلج‌آباد جریان را با قاصد مخصوص به اطّلاع محفل اراک می‌رساند که بلافاصله محفل تشکیل می‌گردد و با مراجعه به مقامات دادگستری وسایل عزیمت بازپرس و پزشک قانونی فراهم می‌گردد. در محل وسیلۀ کافی برای کالبدشکافی و علّت فوت کافی نبوده، جنازه به شهر آورده شد و با حضور پزشکان گواهی لازم مبنی بر قتل وی صادر و بعد از تغسیل، چون مسافت بیش از یک ساعت نبود، مجدّداً به خلج‌آباد عودت داده شده و به خاک سپرده می‌شود. آن‌چه باعث امیدواری و خرسندی همه است، روح تعاون و تعاضدی بود که در این احیان در جامعه ستم‌دیده و ضعیف احبّای اراک و حومه مشاهده گردید، آن اتّحاد واقعی به چشم دیده شد. برای هر عملی که پیش می‌آمد، داوطلبی حاضر به خدمت بود، جلسات متعدّد گرفته شد و عدّه‌ای از شهر در سرمای بسیار سخت برای رسیدگی به حال بازماندگان آن فقید سعید به ده می‌رفتند و می‌ماندند، باید از خدمات احبّای شاه‌آباد که با شهامتی بی‌نظیر شب و روز در آن دهِ مصیبت دیده که ساکنین امری‌اش نفسی هم برایشان باقی نمانده بود، ساکن شده و آن‌چه در قوّه داشتند، دریغ نمی‌نمودند، یاد نمود.

در شهر ابتدا آن‌چه لازمۀ مراجعه به دستگاه دولتی بود، به خواهش محفل روحانی، جناب عبّاس روشن‌ضمیر با روی باز انجام دادند والحقّ زحمت بسیار کشیدند و دنبالۀ این زحمات را نیز برادرشان حسین‌علی روشن‌ضمیر تعقیب نمودند. چندین بار این دو برادر با مأمورین دولتی به ده رفتند و برگشتند که واقعاً بسیار سخت و ناگوار بود. محافل فوق‌العاده که برای این منظور گرفته می‌شد در منزل جناب سرهنگ عبداللّه مقرّبی تشکیل می‌گردید و اخذ تصمیمات با نظر ایشان به عمل می‌آمد که راهنمایی‌های ایشان فوق‌العاده باعث تسریع در امور می‌گردید. همچنین باید از زحمات منشی محفل، جناب اقبالی که فوق‌العاده زحمت کشیدند، قدردانی و تشکّر نمود. امید است که دیگر چنین پیش‌آمدی برای احبّا پیش نیاید.

واقعۀ مؤلمۀ فوق‌الذّکر به عرض هیأت مجلّلۀ ایادی امراللّه مقیم ارض اقدس، علیهم بهاءاللّه رسید و آن هیأت مجلّله در پیام مورّخۀ ۵ شهرالنّور ۱۱۶ بدیع در بارۀ آن متصاعد الی اللّه چنین مرقوم فرموده‌اند:

"... پیام محبّت و هم‌دردی اعضای این هیأت را به عموم دوستان الهی ... ابلاغ و بالاخصّ به خانوادۀ جناب صفایی ... اطمینان فرمایید که در اعتاب مقدّسۀ مشرّفه در بارۀ آن نفوس مظلومه از اعماق قلب دعا می‌شود ... "

 

 

 

 

 

 

 

 

[متن بالا رونویسی از اصل سند است. اگر به نکتهای برخورد کردید که دقیق رونویسی نشده است لطفاً به نشانی ایمیل در صفحه تماس با ما بفرستید]